تبليغاتX
zaroos
هیچ چیز آنطور که به نظر می آید نیست چون آنطور که هست به نظر نمی آید

ساعت 10 شب پنجشنبه بود که زد به سرمون بریم شمال

تو 10 دقیقه وسایل آماده شد و ما راه افتادیم .

رفتش که خیلی خوب بود

هوای خنک و جاده خلوت و نم نم بارون کلی حال داد

تو اون یه روزی هم که اونجا بودیم یه سره یا هوا ابری بود یا داشت بارون می اومد .

 

 

 

ولی موقع برگشت نصف راه رو اومده بودیم که دیدیم جاده رو بستن و ما مجبوریم از یه راه دیگه برگردیم

بالا خره با هزار بدبختی ساعت 3:30 رسیدیم خونه !!!

تازه فکرشو بکنید که من بدبخت 7:30 کلاس هم داشتم !!

به هر حال گرفتیم خوابیدیم تا 6 که بلندشیم و بریم مدرسمون(مدرسه = دانشگاه) .

 

 

پ.ن( ساعت 8:30  سر کلاس )

- استاد: با شما هستم آقا – شما که ردیف آخر نشستی

- دانشجو : استاد با مایین ؟

- بله با خود شما هستم  . کلاس جای خواب نیست چرا اینهمه خمیازه میکشید؟

- شرمنده استاد . تکرار نمیشه

(10 دقیقه بعد)

- استاد : آقای ...... مگه من با شما نبودم ؟ این چه وضعیه؟  بفرمایید بیرون آقا  – بفرمایید!!!!

(و اون دانشجوی بد بخت پس از بیرون اومدن از کلاس به خونشون میره تا بعد از مدتها وبلاگشو آپ کنه و بعد از اون هم بگیره بخوابه ).

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:2  ZAROOS توسط | 

باظم من عومدم

بالاخره  وقت ثبت نام ما هم رسید و با کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز امروز رفتیم واسه ثبت نام و 17 واحد ناقابل واسه این ترم انتخاب شد که معلوم نیست چند تاشون پاس میشه ؟

ولی چیزی که کاملا مشخصه اینه که اینجانب مجبور به پرداخت 376780 تومان ناقابل به دانشگاه میباشم که معلوم نیست من که هر ترم حسابم رو تسویه میکنم این 80 تومان چیه که به حساب بدهی من زدن؟

به هر حال کاری جز پرداخت نمیشه کرد !!

 

پ ن : امروز واسه اولین بار به سردر دانشگاهمون دقت کردم(آخه تازه تابلوشو نصب کردن) من تا حالا فکر میکردم که دارم واحد تهران مرکز درس میخونم ولی امروز دیدم نوشته واحد آموزشی پیامبر اعظم(ص)!!!

من که نفهمیدم این چیه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:54  ZAROOS توسط | 
واقعا آدم چی میتونه بگه ؟

عجبا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 22:32  ZAROOS توسط |